بعضي كارها بيهوده اند. فايده خاصي ندارند. اصلن فايده ندارند. آدم مي تواند بريزدشان در هاون و هي بكوبد. مثل آب در هاون كوبيدن. كار بي خودي ست اصلن، اما اين بيهوده بودن از ارزش آب كم نمي كند. آب همان مايه حياتي ست كه بود.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 18:2 توسط زهرا نقبایی
|
هي! بهتر است راه بيافتيم. اينجا سواره نظام ها زودتر از ما حركت مي كنند. اينجا شعرها زودتر از ما قصه مي شوند، حرف مي شوند حتي.. بايد برويم. برويم به جايي كه امن باشد. جايي كه آدم هايش قلب هايشان به دلايل بي خودي به كار نيافتد. اصلن برويم جايي ميان جهنم و بهشت ببينيم كفش هاي كي جابه جا شده؟!
آنجا كسي هم هست از جهنم برايمان خبر بياورد.. دوست داشته باشي حتي مي توانيم به "panguan" ها حسودي كنيم! براي تمام كودكان دنيا كه بادبادك ندارند بادبادك بخريم بدون اين كه حسابمان خالي شود..
مي توانيم از كساني كه دوستشان نداريم يا ازشان خوشمان نمي آيد بخواهيم بروند دنبال كارشان. خودمان هم بعضي وقت ها دنبالشان برويم.
تمام آينه هاي دنيا را بشكنيم تا ثابت كنيم بد يمني نمي آورد...
هي رفيق بيا برويم. برويم به جايي كه ابدا وجود خارجي ندارد. ...***
راه رفتن، قدم زنان مسيرها را طي كردن جزئي از وجودم شده، به شكلي كه در صورت نبودنش من هم نخواهم بود..: كلاغي قار قار كنان رد مي شود. آن طرف تر سمت راست كسي دست كودكش را مي كشد و بد و بيراهي نثار كلاغ شوم بد خبر مي كند!
مقابلش مردي روزنامه مي خواند. قيافه ترشرويش نشان مي دهد همه ي خبرها به نحوي امن و اماني اوضاع را مي رساند. وقتي روزنامه را مي اندازد داخل زباله داني كنارش مطمئن مي شوم.
از آن جا رد مي شوم. كمي جلوتر موش عظيمي دوباره سر و كله اش بيرون مي آيد. دقيقا متوجه نشدم از كجاي جوي يك هو مي آيند! فقط فهميده ام بايد هميشه به بودنشان عادت كنم. بقيه ادامه ي راه است، نوشتني نيست...
+
نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 14:16 توسط زهرا نقبایی
|
آدم ها حوصله یکدیگر را ندارند و این ربطی به سن و جنس و دیگر مسائل ندارد. بحث دیروز و امروز و فردا نیست. مربوط به من و ما و دیگران نیست. از نسل آبگوشت گرفته تا نسل فست فود. از نسل رادیو ترانزیستوری تا نسل mp3 player. آدم ها فشرده شده اند. در آن واحد باید حواسشان هزار جا باشد به غیر از جایی که هستند. اصولا آدم ها گاهی نمی دانند چه مرگشان است بعد می روند در خودشان. دلشان می خواهد کوه و دشت و صحرا را فتح کنند و مرده ها را بیشتر پرستش کنند. انگار که وقت و حوصله شان تنها برای سنگ قبرهای سرد٫ انعطاف پذیری چشم گیری می یابد. دلشان می خواهد حس نوستالژی برای خود بسازند و بنشینند روی صندلی گهواره ای هی بروند٫ هی بیایند( عقب٫ جلو٫ عقب٫ جلو) . انگار که در این رفت و آمد ها کشف بزرگی نهفته است و براستی که نهفته است.
ما نه از نسل آبگوشتیم٫ نه فست فود. پا در هوا مانده ایم بین رفتن و ماندن.معلق میان زندگی. انگار که هر چه بود هست و هر چه هست٫ نیست٫ و این تازه آغاز است...
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 17:3 توسط زهرا نقبایی
|
افسوس كه كسي بادها را درك نمي كند.
افسوس كه كسي ابرها را درك نمي كند. افسوس كه راز رهايي انسان ها تنها افسوس است. نه جان دلم، نه. نبايد نشست و مدام حسرت خورد. نبايد لاكت را بغل كني و بكشي دنبال خودت. سرعتت را كم مي كند. نيرويت را هدر مي دهد. بايد رها بود. آزاد. درست مثل باد، مثل ابر، مثل آسمان كه كسي حق ندارد برايش تعيين تكليف كند..
حرف ديروز و امروز نيست. نقل فرداست. فردايي كه محكم در آغوش ديروز و امروز لميده است. .. نه جان دلم لاك هاي ما به زودي خالي مي شود. سبك، به بي خيالي باد و بي تابي آتش. .. روزي مي رسد كه حرف اول الفباي كتاب هاي فارسي الف نخواهد بود، ما از ن-نون- شروع به نوشتن مي كنيم. راست قامتي الف كودكان دبستان را فريب مي دهد. فكرشان را مي برد به سمتي كه احساس مي كنند دنيا و آدم هايش كارشان درست است.. نه جان دلم ما از نون شروع به نوشتن مي كنيم. بايد همه بدانند سرمشق ها، حرف ها، درس ها به نان وابسته اند.. اما فعلن بايد به لاكم برسم. لطفأ مزاحم نشويد!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:22 توسط زهرا نقبایی
|
صداي شكستن شكستني مي آيد..
در تاريكي اما، نمي توان شنيد.
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 16:52 توسط زهرا نقبایی
|
دبیرستان که بودیم زنگ مدرسه که به صدا در می آمد بچه ها می دویدند طرف درب مدرسه که مبادا ۷:۳۰ بشود ۷:۳۵ و خانم فتاحی- ناظم مدرسه- یکی یک نمره از نمره انظباط ها کم کند. این از صبح و یک ساعت علافی در صف که با چهار تاداد و بیداد می خواستند بچه ها را تربیت شده و منظم به جامعه تحویل دهند که آخرش بشود این. فرار از هرچه زور و سلطه و نظم اجباری ست. سر کلاس اما داستان فرق می کرد. بسته به این که معلم چه طور رفتار کند٫ دانش آموزان حساب کار دستشان می آمد٫از خانم استبداد کبیر گرفته تا معلم خوش قلب و مهربان زبان فارسی. گذشت...
بعد که وارد دانشگاه شدیم در ظاهر شکل یک چیزهایی عوض شده بود اما در عمق و ریشه تفاوت چندانی نکرده بود. هنوز بچه ها به هم پز می دادند اما نه پز مداد و تراش و پاکن های عروسکی. پز رتبه و موقعیت و درخشانی استعدادهایشان را٫ یعنی چیزی در مایه های شعورتو خالی و شخصیت... . بگذریم. همان طور که چهار سال دانشکده گذشت و بچه ها تازه گروه های بسته ای برای خود دست و پا می کردند٫ یعنی فخر فروشی از فرد به گروه منتقل می شود٫ یا مثلأ این که هنوز خانم فتاحی ناظم وجود دارد فقط سوتش تبدیل شده به انگشت اشاره و کت و شلوار٫ اما هنوز نور چشمی ها سر جایشان هستند٫ یعنی اگر از واژه جاسوس استفاده نکنیم٫ سوگولی های دانشکده همیشه با چنان کبری در زوایای مختلف دانشکده قدم می زنند که آدم شرمنده می شود از این که دارد در مکانی که متعلق به ارث بابای طرف است درس می خواند و باید یک چیزهایی هم بدهکار باشدکه اصلا...
اما حالا دیگر زور و اجبار جواب نمی دهد٫ ما نمره انظباط نداریم اصلا. حالا کمیته اش را داریم٫ هم با کلاس تر است هم اسمش دهن پر کن تر٫ فقط حیف که برای بعضی ها جواب نمی دهد.
آن موقع خانم فتاحی خودش خبر نداشت. آنقدر از یکی از بچه ها انظباط کم کرد که نمره انظباط او منفی در آمد! خب انظباط داشتن برای هرکس در حدی خوب است اما اجبار با کارهای خلاف انظباط چه طور؟!
در مورد معلم ها هم دست و بالشان بازتر از دبیرستان است فقط نباید زیادی حرف های گاز دار بزنند یا برای دانشجوی لایق کم ادعا که از شدت اعتماد به نفس کاذب در حال ترکیدن نیست در حد...شعور قایل باشند و به او شخصیت بدهند که مبادا بعد ها عاملان خیلی از آشوب ها بشوند٫ واگر نه کار به صورت اخراج یا استعفای مودبانه استاد مربوط هم می رسد.
اصلا گوربابای سیاست هم کرده. آنقدر کثیف است که تن هر کس بهش بخورد امکان آلوده نشدنش خیلی کم است٫ مثل ویروس hiv می ماند که هنوز درمانی جز تسکین درد تا مراحلی برایش نیست.
اما یک موضوعات و سوال هایی ذهنم را چند وقتی ست مشغول کرده٫ مثل این که: قانون و عدالت وجود دارد؟ اگر ندارد که بهتر! اگر دارد میزان اجرایش از شخصی به شخصی٫ از گروه و اقلیتی به گروه و اقلیتی فرق دارد؟ اگر بله٫ پس یعنی قانون نداریم. قانون ها داریم که عشقی و سلیقه ایست و همین خودش باعث بی عدالتی می شود. پس یعنی چی که "همه باید در راستای قانون حرکت کنند"...؟
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 14:8 توسط زهرا نقبایی
|
به شکل کلی و با تفاوت های خیلی زیاد زندگی ما آدم ها شبیه فیلم است. شاید هم فیلم ها شبیه زندگی ما- هنوز هیچ کس دقیقا نمی داند داستان از چه قرار است -. در رابطه با فیلم ما به عنوان بیننده ٫ سکانس ها٫ صحنه ها و بازی ها را می بینیم و خواسته ناخواسته٫ آشکار یا پنهان در موردشان اظهار نظر می کنیم. بعضی وقت ها هم دلمان می خواهد به عنوان ناظر بیرونی یا شاید دانای کل از احساس و عقلمان شخصیتها را هدایت کنیم به سمت چیز ها و صحنه هایی که ما می بینیم و سوژه مورد نظر نمی بیند. گاهی دلمان می خواهد به او بفهمانیم اصل داستان از چه قرار است . در زندگی واقعی اما از این نظارت کلی و همه جانبه خبری نیست- حتی اگر بخواهیم که باشد- ما تنها چیزهایی را می بینیم که با هزار سوء گیری فکری و دخل وتصرف و برداشت های جور واجور برای یکدیگر و گاهی خودمان ارائه می کنیم و نمی کنیم و بر همین اساس تصمیم می گیریم چگونه رفتار کنیم. ما بازیگران داستانی هستیم که برای دانای کل زندگیمان ایفای نقش می کنیم. انگار که کسی دلش بخواهد هدایتمان کند به سمت قسمت هایی که می بیند و ما نمی بینیم.
پ.ن: کاش فقط برای یک بار امکانش راداشتم کنترل زندگیم را بگیرم دستم و از اول تا آخرش را مثل یک ناظر بیرونی ببینم. مثل یک دانای کل و دیگر به خاطر هیچ یک از پلان های از دست رفته و به دست آمده که امکانش نیست ببینمشان احساس نا امنی و غیره.. نکنم.
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 19:48 توسط زهرا نقبایی
|
قبلا نوشته بودم زمستان سختي در راه است. زمستاني كه سوز دارد، لرز دارد. سرما دارد. برف دارد تا خرخره شايد! زمستاني كه استخوان هاي آدم را مي سوزاند. بعضي ها كه كم طاقت تر يا با اين قبيل بازي ها نا آشناترند احتمالا يخ خواهند زد و خيلي ها يخ نزده مردند. نخوابيده هم حتي. زمستان امسال يك فرق اساسي با زمستان بيست و يكي دو سال اخير داشت و آن اين كه فرقي نمي كرد، بوت و كلاه و دستكش و لباس مناسب تن كني يا برهنه روي برف هاي نيامده اش راه بروي در هر حال سرمايش مغز و استخوانت را ترك مي انداخت، مي شكست. همان طور كه ديديم كار خودش را هم كرد -ترك انداخت و شكست-. از اين كه در بعضي كشورهاي آن طرفي زمستان باعث تلفات جاني عده اي شد در بعد انساني اش ناراحت كننده بود اما ما امسال بيشتر از هر كشوري از سرماي شديد تلفات داده ايم فقط دوربين هاي ذهنمان جاهايي زوم كرده بود كه نمي توانست ببيند. جاهايي مثل روزمرگي ها، نرفتن ها، نشدن ها، نخواستن ها، نديدن ها و هزار دل مشغولي غيره و غيره... زمستان سختي بود -هست- و خيلي سرد.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 20:16 توسط زهرا نقبایی
|
حرف هاي زده نشده. نوشته هاي تلنبار شده. آدم هاي رد شده. باد كنك هاي نتركيده. بهتر است تمامش كنيم، اين داستان ختم به نقطه نمي شود
...
به علاوه اين كه: امروز لباس زيادي تنم نبود و اوج داستان وقتي بود كه نصف راه را زير باران قدم زنان آمدم. حالا با تب n درجه در رختخواب احتمالأ سرما خورده ام!
+
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 1:35 توسط زهرا نقبایی
|
آدم گاهی کابوس زیاد می بیند. می دود٫ می دود- می دوم-. خسته از راه٫ از خواب می پرم و احساس رهایی می کنم. یکی از کابوس ها بالاخره تمام شد. نفس راحتی می کشم. انرژی لازم را حداقل برای مدتی ذخیره می کنم. احساس خوبی ست. احساس خوش آیند رهایی٫ آزادی بعد از آن همه کابوس طولانی و حالا کابوس شب یلدا مانند لعنتی به انتهای خود نزدیک می شود. نفس عمیقی می کشم. احساس خوبی ست...
مچکرم...
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 13:44 توسط زهرا نقبایی
|